انگشتر سلیمان در دست خونی توست

گمنام جلوه کردی یک عمر چون ستارهروز شهادت اما خورشید این مداری
ای شعر و نثر نایاب هر نکته ات گرامیچون نثر بیهقی ناب چون شعر شهریاری

گر چه رها ز خویشی چون ابر و باد و بارانبر شانه ی تو کوهی است از بس که برد باری
در حسرتی که افتاد آن اتفاق شیرین در کوی آرزوها مردی هزار باری

کی ماند از توقف ماهی که شبرو است اوکی ماند از تشعشع خورشید شعله باری
با خضر همنشینی ای زنده تا همیشهآب حیات خوردی از تیغ آبداری

انگشتر سلیمان در دست خونی توستتو گوهر بهشتی تو دُر شاهواری
از نسل سربداران بومسلمی و کاوهای ناز نازنینان الحق که پاسداری

علیرضا قزوه

انتهای پیام/


منبع: https://ana.press/fa/news/822849/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری آنا، علیرضا قزوه، شاعردرسوگ سردار شهید سپهبد سلیمانی قصیده‌ای سروده است که در ادامه می‌خوانید.

قصیده پاسدار

در ناله ای هماره چون هفت بند یک نیدر مویه ای شب و روز چون سیم های تاری
مدح کسی نگفتی جز مدح حضرت عشقدر عین ساده بودن سلطان روزگاری

گرمی و گرم پویی شاید که آن بخاریکز کوه بر می آید هر صبحدم بخاری
تا نام سرخت آمد از هوش رفت دشتییاد از شهادتت شد گل داد لاله زاری

در صدر مجلس عشق شاهی نشسته دلشاددر خانقاه مستان پیر بزرگواری
ما کشتگان عشقیم -ما و شما ندارد-گفتند زنده هستید؟ گفتیم: آری آری

مانند تو ندیدم مردی به روزگاریشیر و پلنگ دشتی، آهوی کوهساری
دل بسته ای به رفتن در موج حادثاتیدل شسته ای ز ماندن در رود سیل باری

قصیده‌ای در سوگ سردار حاج قاسم سلیمانی؛

از طینت تو گفتم وز جنس و بوی و رنگتگل‌های نرگس آورد در دست خود بهاری
چون گردباد در خود پیچیدی و گسستیدر جستجوی مقصود رفتی به هر دیاری

ما خاک کوی یاریم از خاک خاک تر ماچون ما ندیده این خاک درویش خاکساری
جایی که عشق پیر است عقل و خرد اسیر استماندن چه افتخاری است، مردن چه افتخاری

گاه نبرد با نفس چونان عصای موسیهنگام رزم با خصم مانند ذوالفقاری
از مرغزار دنیا دستان تو تهی نیستصیاد آرزویی برگشته با شکاری

یکی از شعرای کشور در سوگ سردار شهید سپهبد سلیمانی قصیده‌ای سروده است.